مطلب زیر خاطره ای است که دو سال پیش روز چهارشنبه سوری آن را
نگارش نمودم و با توجه به این که باز هم شب چهارشنبه سوری ممکن است
آبستن حوادث بسیاری باشد ،گذاشتن آن برای مخاطبان خالی از لطف نیست.
یاور،یاور...به بچه ها بگو دیگه نخود نریزن!...بوم م مب...ترَق...تروق...ترق...این ها
کلمات وصداهایی بود که دیشب می شنیدم.دیشب برای اولین بار برای دیدن
آتش بازی شب چهار شنبه سوری به بوشهر رفته بودم.ابتدا قصد داشتم با
خانواده به آن جا بروم،ولی از امنیت آن جا برای خانواده اطمینان نداشتم.لذا به
همراه چند تن از بستگان به بوشهر رفتیم.شام را در منزل فامیل در بوشهر صرف
کردیم.سپس به اتفاق بستگان به کنار دریا رفتیم تا از نزدیک شاهد آتش بازی
باشیم.در قدم های اول که به بیرون گذاشتیم صدای انفجار مهیبی دل همه ی
ما را تکان داد.هر چه به جلوتر می رفتیم وحشت بیش از پیش دل ها یمان را
تسخیر می کرد. ولی یک حس ماجراجویانه من را به جلو فرا می خواند.همراهان
احساس خطر می کردندواصرار به برگشتن داشتند.ولی من خودخواهانه آنان را به
جلو دعوت می کردم.بالاخره هم دوستان تاب نیاوردند وبرگشتند، من و دو نفر
دیگر،آن هم برای این که من تنها نباشم، ماندیم .بوی باروت و دود وصدای انفجار
فضا را پر کرده بود.اوج هیجان واضطراب وترس ولذت در فضا جاری بود.هرلحظه
بیم آن می رفت که ترقه ای از آن سوی وهم سر بر یقه ی ما فرود آورد.یک دفعه
با صدای سوت یک فشفشه به خود آمدم ،به بالای سرم که نگاه کردم احساس
کردم ماه بر روی سرم منفجرشده است.بی اختیار دستم رابر روی سرم گرفتم
وخم شدم وبعد به خودم خندیدم.به اطرافم که نگاه می کردم پر بود از آدم هایی
با تیپ های شخصیتی متفاوت.از آدم های مست و لایعقل گرفته تا آدم های
درست وحسابی ،از دختر وپسر گرفته تا زن ومرد.جادوی آتش بازی چهارشنبه
سوری همه را به تماشای حادثه تشویق می کرد.شب از نیمه گذشته بود و
همچنان صدای انفجار ترقه و فشفشه وشاید نارنجک های دست ساز ،میدان
جنگ وشب های عملیات را در ذهن هر بیننده ای تداعی می کرد.به یک باره
زمین از نور منورهای رنگی چون روز روشن می شد.بعضی محو تماشابودند،یکی
می خندید،یکی در حال پرتاب ترقه بود،یکی کلاهک فشفشه را باز می کرد،
یکی نارنجک دست سازدرست می کرد،بعضی آواز می خواندند،بعضی
می رقصیدند،وکسانی را دیدم که می گفتند:«سرخی تو از من،زردی من از تو»
واز روی آتش می پریدند،تو این هیرو ویری کسی را دیدم که با خیال آسوده
تخمه می شکست وچه راحت می خورد وعین خیالش نبود.با این حال کسی
را ندیدم که آسیب دیده باشدولی شنیدم. در انبوه جمعیت،اما من به فکر
درستی یا نادرستی اعمال آن شب بودم وبا ذهن خودم گلاویز بودم.به آسیبی
که یک جمعیت را در آن شب تهدید می کرد،به جمعیتی که به عشق آتش بازی
در آن شب سراز پا نمی شناخت،به هیجانی که در آن شب همه را مال خود کرده
بود،به حادثه ای که در کمین گاه آن شب به انتظار نشسته بود،به نقش پلیس
که در این میان بلاتکلیف بودوبه پول هایی که به عشق آتش بازی در جیب
قاچاقچیان ترقه سرازیرشده بود،می اندیشیدم.شاید تنوع خطرناک
آتش بازی درشب چهارشنبه سوری در میان روزمرگی وتکرار
بیهوده ی یک زندگی لازم باشد.
نویسنده:علی امیرنژاد |